امشب هوا بارانی است و من گریه نمی كنم.
امشب هوا بارانی است و من
نه
مـــــــــن امـــــــــشب می گریم.
شاید دل گرفته ام،همچو ابر بارانی
گشایشی از گریه شبانه بگیرد.
شاید اشكهایم در میان قطرات باران گم شود.
باران اشكـــــــــهایم را می شوید.
شاید هیچكس نفهمد كه من گریسته ام.
اما نه
تو حتماًمی فهمی.
فردا كه ببینمت،
صفای آسمان بهاری دلم را خواهی دید
و به نمناكی هوای دلم پی خواهی برد...
پ ن : اسم شاعرشو نمی دونم !
تومرا دعوت کن
تو مرا دعوت کن
به آرامش آبی چشمانت
تو مرا دعوت کن
به لطافت نمناک کلامت
من به تو عادت دارم
تو مرا دعوت کن
به پرواز شکفتن تا بر ابر
به پرواز پرستو تا اوج افق
تو مرا دعوت کن
به گذشتن ؛ازقفس تنگ زمان
آن زمانی که گذشت با بادو خزان
من به آبی شدن نمی رسم
با این جسم نحیف
تو مرا دعوت کن
تا اوج بگیرم از این حس غریب
و به پرواز درایم تا مرز شدن